گلستان بچه ها

یه فراخوان برای یاری سبزتان

سلام سلام. هرچی از تنبلی و بی لیاقتیم بگید حق دارید دیگه می خواستم هم روم نمی شد بیام اینجا اما راستش شب عیده و تلفنی که شنیدم حسابی التماس دعا دارن گفتم بیام و از همه شما انسانهای شریف که قبلا هم اعلام آمادگی کرده بودید و من نتونستم یه برنامه بذارم کمک بخوایم.

راستش تعطیلات عید گاهی اقوام بعضی از بچه ها میان دنبالشون و می برنشون مرخصی ولی هستن بچه هایی که هیچ کسو ندارن یا دارن و نمیان حتی دو برادری که له له می زنن برای مادرشون ولی چون خونواده همسر جدید خانم نمی دونن ایشون بچه داره ازشون چشم پوشیده و حاضر نیست حتی به دیدنشون بره یا پدر جانبازی که بچه هاشو به خاطر عدم رضایت نامادری بی خبر از فامیل گذاشته تو بهزیستی و فقط تو اینجور مواقع که فامیل میان خونشون میاد دنبال بچه ها تا فامیل نفهمن و... خلاصه روزای عید برای بچه هایی که اونجا می مونن خیلی خیلی دلگیره همینطور برای بچه هایی که بعد از چند روز دوباره از بین خونواده و زندگی عادی به خونه سرنوشت تلخشون برمی گردن و یکی از مشکلات هرساله کانون ترتیب دادن یه سفر نوروزیه برای این بچه ها. طبق آخرین اخبار من در هفته گذشته پدر خوب آرین عزیز و مزدا جون و مهراد جون و مامان خوب زهراجون تلاش می کردن تا بتونن برای بچه ها از اداره اشون یه جایی تو مهمونسراهاشون بگیرن که البته با توجه به تقاضای زیاد کارمندا در این ایام خیلی هم توقع نمی ره که شدنی باشه اما قرارشون بر این شده تا اگه نشد یه خونه با هزینه کانون و با کمک دوستان البته در اصفهان برای بچه ها بگیرن. در این مورد اگه هرکس راهی یا راهنمایی یا کمک مادی می تونه ممنون می شم اگه بنویسه تا براشون شماره تماس به صورت خصوصی بنویسم البته باید یه آدرسی بهم بدین یا اینکه شماره اتونو بدید تا بدم به خواهرام که یکیشون مدیرعامل و دیگری مسئول امور مالی انجمنه باهاتون تماس بگیرن.

در ضمن تو خونه تکونیهاتون اگه پرده یا لباس و کیف  کفش قابل استفاده ای که دیگه نمی خواهید یا مصرف ندارید مخصوصا مال بچه ها زود بزرگ می شن و وسایل نو می مونه یا حتی لوازم برقی خونه و ... داشته باشید یه جا هست که اینا رو جمع می کنن و هرکس که نیاز داره خودش مراجعه می کنه و اونچه نیاز داره با پرو و اطمینان از اندازه مناسبش برمی داره و می بره. من یکی دوبار رفتم اونجا اما خیلی شنیدم از شادی بچه هایی که با مامانشون اومدن مثلا یه کوله پشتی برای مدرسه گرفتن یا یه کفش برای مدرسه و چقدر خوشحال و ذوق زده بودن از اینکه دیگه مجبور نیستن با کیف یا کفش پاره برن مدرسه. اینا رو هم خواهرام می رسونن بهشون. برای هر توضیح بیشتر یا حتی آشنایی با بچه ها یا حتی احیانا گذاشتن برنامه ای برای چهارشنبه سوری یا دیدو بازدید عید می تونید با خواهرام یا با مامان و بابای گل مزدا جون تماس بگیرید. شماره بخواهید تا بدم. خودم هم اکثرا می دونید مامان پویانم تو وبلاگ پسرم هم می تونید برام پیام بذارید. راستی یه خواهش اگه کسی پیام خصوصی گذاشت لطفا یه یادآوری بهم بکنه تو پیامهای عمومی ممنونم. اگر هم لینک این صفحه رو تو وبلاگاتون بذارید بازم ممنونتون می شم.

دوستتون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کممممممممممههههههههههههه.

پی نوشت:
امروز تولد زهرا جونه که از خواهرام شنیدم خیلی هم دخمل ناز و شیرینیه. مامان گلش خبرنگاره و با تهیه گزارشی با همراهی بابا خوب مزدا جون و آرین جون چند تا دوست خوب برای بچه ها پیدا کردن که گاهی به بچه ها سر می زنن و خواستن که چشن تولد چند تا از بچه ها رو با هزینه خودشون برگزار کنن. من این روز قشنگ رو که دومین سالگرد مادر شدن خانم ناهید حسینی و دو سالگی زهرای ناز و قشنگشه بهشون تبریک می گم و آرزو می کنم این مادر و دختر ناز به همراه پدر زهرا جون سالهای سال در آرامش و خوشبختی زندگی کنن.

پی نوشت 2:
یه نکته مهم رو بادم رفت بنویسم. اگه وقت ندارید یا مسیرتون دوره که وسایلتونو برسونید خودشون ترتیبشو می دن و میان ازتون می گیرن.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧ - موسسه ارمغان مهر

یه شروع تازه

سلام به همه دوستای خوب خودم و پسرم و بچه های گلستان.

بیشتر شما دوستان خوب از طریق مزدا جون و مامان خوبش با بچه های ما کمی آشنایی پیدا کردید. این سایت رو هم مه خیلی وقت پیش برای این بچه ها درست کردم و دو بار با فاصله زمانی زیاد سعی کردم احیاش نم اما به دلایل شخصی و حسی نشد. حالا امیدوارم با کمک مزدا جون و مامان و بابابی خوبش بتونیم دوباره سرپاش کنیم.

اول از همه نوشته های قبل رو آرشیو می کنم. تو اون نوشته ها به دلایلی نمی خواستم از ارتباط مستقیم خودم با این مرکز و دست اندر کارانش حرفی بزنم اما الان که فکرشو می کنم می بینیم دلایلم خیلی هم منطقی نبودن. بگذریم. پاکشون نمی کنم چون اطلاعاتش رو می خوام نگه دارم اما از این به بعد شفافتر هواهم نوشت.

مورد دیگه ای که باید بگم اون موضوعیه که تو پست اول اردیبهشت نوشتیم و از پول قلنبه ای که مرکز نیاز داره حرف زدیم. من فکر می کنم این واژه قلنبه باعث شده بعضی دوستان فکر کنن کمکشون راهی به جایی نمی بره.

اجازه می خوام اول یه مقدمه معرفی گونه از انجمن ارمغان مهر و سه مرکزی که با مزدا جون و مامان خوبش دیدیم بنویسم و بعد هم پیشنهادمو براتون بگم.

 انجمن ارمغان مهر همون گروه خونوادگیه که براتون نوشتم که اعضاش با ماهیانه هاشون به بهداشت و تغذیه بچه ها کمک کردن. وقتی اعضا دیدن با همون کمکهای کم و البته کمکهایی که خدا می رسوند چه کارهای بزرگی می شه انجام داد تصمیم گرفتند برای داشتن اختیارات بیشتر انجمن رو به طور رسمی ثبت کنن و نگهداری بچه ها رو رسما از بهزیستی بگیرن که البته این پیشنهاد خود بهزیستی رباط کریم و استان تهران هم بودها. مدیرعامل ارمغان بهزیستی خواهرم شهلا، مسئول اومر مالی خواهرم فرشته و اعضای هیئت امنا زن برادرم، پسر عموم، خانم یه پسرعموی دیگه ام و یه دوست خانوادگی هستن. منم بازرس علی البدلش بودم که با اومدنم به آلمان باید استعفا می دادم. حالا تامین همه مخارج با انجمنه اما بهزیستی بابت هر بچه ماهی هشتاد هزار تومان یارانه می ده که البته خیلی هم کافی نیست اما جای شکر داره. حقوق ۳ شیفت مربیان، مدیر مسئول، سرایدار و نظافتچی و آشپز و تامین مخارج تحصیل کمک تحصیل اوقات فراغت کلاسهای آزاد و تفریحات سالم همه و همه با انجمنه که با کمکهایی که خدا می رسونه و ماهیانه های انجمن به خوبی تامین می شه.

از سه مرکزی که ما رفتیم:

 اولیش همین خونه ایه که من تو این سایت ازشون گفتم و خودمون تو خونه با عنوان بچه های رباط کریم ازشون یاد می کنیم. این بچه ها الان 16 تا هستن هر کدوم با یه قصه زندگی مفصل. اما خونشون یه خونه ایه که همون موقعها که صاحب بیغوله ای که قبلا بهزیستی براشون اجاره کرده بود خواستار تخلیه اونجا شد یه آقایی اومد و گفت مادرش فوت کردن و چون همیشه دلشون می خواسته خونشون برای کار خیر استفاده بشه می خوان بدنش به بچه ها. البته اون خونه برای ده سال در اختیار انجمن خیریه ارمغان مهر قرار گرفت. ولی اون خونه با متراژ زیادش فقط یه اتاق بود و یه سالن ال مانند و دیگر هیچ. با حیاطی بزرگ اما خالی. با همت مردان خدا اون خونه تبدیل به یه خونه قابل سکونت برای ۱۳ پسر بچه شد که بعد با اضافه شدن ۳ پسر بچه بی پناه دیگه شدن ۱۶ بچه. یه چیزی بگم تا دیگه از واژه پول قلنبه نترسید. در شروع بازسازی اون خونه همه نگران تامین ده میلیون تومن برای ساختمون بودن که بعد از اتمام و حساب و کتاب معلوم شد تو اون خونه ۴۰ میلیون تومان خرج شده و همه اش رو هم خدا رسونده بود. یکی سیمان داد یکی کابینت، یکی تخت خواب و یکی ... . شد یه خونه تمیز برای ۱۶ بچه ای دلشون یه زندگی نرمال می خواست با یه ساختمون سرایداری در گوشه حیاط و یه دفتر مدیریت د گوشه ای دیگر. حالا بچه ها بزرگ شدن و رنج سنشون بالا رفته یعنی از ۶ تا ۱۳ سال شدن ۱۱ تا ۱۸ سال و خب اتاق بیشتری براشون لازم دارن.

بعد از این مرکز شرکت برادرم به تشویق خانم برادرم گیلدا یه مرکز نگه داری از کودکان بی سرپرست زدن برای دختر بچه ها که تو شهر جدید پرنده و ما اونا رو با عنوان بچه های پرند می نامیم. این مرکز با سرمایه یه شرکت سازنده قطعات خودرو تاسیس شده. خیلی مجهز و شیکه و با ظرفیت ۹ بچه فعلا چهار بچه پذیرش کردن و منتظر پنج تای بعدی هستن. مدیرشم خانم برادرمه که با کمک خانم پسر عموم و دخترعموم و خواهرش ادارش می کنه.

یه مرکز هم که خونواده از طریق بهزیستی رباط کریم باهاشون اشنا شدن و اونم خصوصیه و توسط یه اقای روحانی که شنیدم اقای محترم و خیرخواهی هم هست تاسیس شده که نمی دونم دقیقا اسمش چیه اما ما با عنوان بچه های مولا می شناسیمشون. منهم با مزدا و مامانش که رفتم اونجا برای بار اولم بود که می دیدمشون. دقیق یادم نیست اما ۱۳-۱۴ پسر بچه ۶-۷ ساله بودن بسیار نحیف و بسیار ترحم طلب که البته این ترحم طلبیشون که من احساس کردم ناشی از تربیت مربیهاشون بوده بسیار آزار دهنده و تلخ بود. راستش آدم رو یاد کتابهای چارلز دیکنز می انداخت. این بچه ها هم قرار بود به زودی یعنی تا قبل از سال ۷۸ به شهر جدید پرند که در اتوبان ساوه و نزدیک فرودگاه امام هست منتقل بشن.

از بین این سه مرکز مشکل اساسی رو سومی داره. اولی که مدتهاست با کمک اعضا از یه مرکز نگهداری بچه های بی سرپرست تبدیل به یه شبه خانواده شده با بچه هایی کاملا نرمال با ادب و تربیت بچه های نرمال که کاملا با آداب اجتماعی آشنا هستند و به راحتی با دنیای خارج ارتباط برقرار می کنن. دومی تازه تاسیس شده و هنوز بچه هاش کمن و نیروی لازم رو در اختیار دارن. اما سومی، با یه مدیر مسئول که یه دختر خانم خیلی جوونیه و چند تا مربی که همگی مردن. شاید گفتنش درست نباشه اما شنیدم که بچه ها تنبیه بدنی می شن. از مربیها به خصوص یکیشون به شدت می ترسن و کنترل شیطنتهای بچه ها فقط و فقط با ایجاد ترس و تهدید و ارعاب انجام می شه. اون آقای روحانی که موسس مرکزه اعلام عجز از مدیریت به مرکز کرده چون وقتش کمه و گفته اگه کسانی حاضر باشن اداره این بچه ها رو به عهده بگیرن به هر شکلی حاضره باهاشون همکاری و همراهی کنه. یه منبع مالی هم تامین کمبودهای مالی رو پذیرفته اما اداره این بچه ها شدیدا به نیروی انسانی خیر نیاز داره. چطوری؟ براتون می گم.

این بچه ها اکثرا یا خونواده نداشتن یا اگه داشتن بسیار از هم پاشیده و از هم گسیخته بوده. حالا هم که تنها ارتباطشون با دنیای بیرون مدرسه است که اونجا هم به چشم بچه پروروشگاهی بهشون نگاه می شه و خیلی به تربیتشون اهمیت داده نمی شه. همون شاهین که تو گزارش خاله ناهید خوندین بچه بسیار مشکل داریه که الان چند ساله که تحت نظر روانپزشکه. متاسفانه از کلاس اول هیچ مدرسه دولتی حاضر به پذیرشش نشد و با پرداخت شهریه اش از طرف یه استاد دانشگاه شیراز (روحشون شاد) به مدرسه غیرانتفاعی رفت. خیلی از این بچه ها عید سال ۸۰ (اگه اشتباه نکنم) که برای خرید بردیمشون برای اولین بار بود که لباس و کفششونو خودشون انتخاب می کردن و چقدر از اون بابت خوشحال و مسرور بودن. خب این کارا انرژی می خواد. الان بچه های رباط کریم برای رسیدگی به درسهاشون هر کدوم یه مسئول دارن. یعنی اونا دوست ندارن مربی مرکز به عوان مربی به مدرسه اشون بره. دوست دارن مثل بچه های عادی دیگه یه نفر با عنوان عضوی از خانواده (اکثرا با عنوان خاله) به مدرسه بره. برای دکتر بردن بچه ها نیرو می خوان. یکی باشه که بچه ها رو در صورت لزوم به تهران بیاره و پیش پزشک متخصص ببره. مثل چشم پزشک یا... سرزدن به بچه ها به همراه خونواده و مخصوصا بچه هامون اونا رو خیلی خوشحال می کنه. اونا می خوان خاله داشته باشن. عمو داشته باشن و باهاشون به پیک نیک و گردش برن. بچه های رباط کریم با بچه های خونواده ما مثل یه خونواده ان. بعضا اونا رو آبجی یا داداش صدا می کنن و... باید ببینید با گفتن نمی شه.

یه پیشنهاد:

یه قرار وبلاگی بذارید و یه سری به بچه های رباط کریم بزنید. روابطو ببینید و بذارید به بچه هاتونم اونجا خوش بگذره بعد تصمیم بگیرید. می دونم راه دوره اما می شه جلوی خونه خواهرم که اول بلوار فردوس می شینه قرار بذارید و از اونجا با مینی بوس برید. تهیه مینی بوس با انجمن. می شه یه پنج شنبه بعد از ظهر باشه. هر کی آماده است بگه تا شماره خواهرمو براش بذارم. با مامان مزدا جونم می شه هماهنگ کرد. لااقل پیشنهاد بدید کی باشه بهتره و چه جوری باشه.

همت از شما قرار از ما. یا علی!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - موسسه ارمغان مهر

قصه آشنایی ۲

سلام. ببخشید که خیلی دیره. چند روز پیش هم کلی نوشتم که همه قبل از بازسازی پاک شدند و نشد که همون موقع دوباره بنویسم.

از ۱۸ پسر بچه ای که روزهای اول تو اون خونه بودن چندتایی جابجا شدن که حالا کم کم قصه اشونو می نویسم. چندتا جدید اومدن و چندتا رفتن. الان ۱۶ بچه به طور ثابت هستند که هر یک قصه ای دارند و آشنایی باهاشون و با روح بزرگشون خالی از لطف نیست.

اولین کمکهای مالی اعضاء تعاونی صرف اصلاح جیره غذایی بچه ها شد. فریزر اهدایی یک ناشناس که بی مصرف مونده بود از مواد گوشتی و سبزیجات پر شد. در یک روز خاص از هفته که فکر کنم سه شنبه ها بود هر یک از اعضاء به نوبت یک وعده غذای خونگی با مخلفات کامل از جمله سالاد و میوه و نوشابه و گاها دسر تهیه و برای بچه ها می فرستادند. گام بعدی اصلاح وضعیت بهداشتی بچه ها بود. ماشین لباسشویی سطلی که در زیرزمین بی مصرف مونده بود بیرون آمد و همه لباسهای بچه ها از سوراخ و سنبه ها در اومد. باور کنید انگار نه انگار در اون خونه بزرگترهایی هم بودند (حالا با هر مسئولیتی). شلوارهای گرمکن بچه ها بعضا از زیر تختها یا بالای کمد ها با یک دنیا خاک و کثافت بیرون کشیده شدند. پتوهایی که هر شب از ادرار بچه هایی که به تبع مشکلات روحی خاص خود شبها مشکل داشتند خیس می شدند و هر روز در بالکن بدون نرده خشک می شدند و دوباره استفاده می شدند و خیلی وسایل دیگر با استخدام یک نظافتچی شسته و بچه ها با مسواک و حوله و لیف شخصی آشنا شدند.

امور درسی بچه هایی که بعضیها به علت نداشتن پرونده یا سابقه درسی در خانه مانده و از سن مدرسه اشان گذشته بود کار بعدی جمع بود. داستانش طولانیه اما یک موردش رو برای نمونه می گم.

اکبر پسر بچه ۱۰ ساله ای بود که پرونده تحصیلی نداشت و به همین علت کسی پیگیر تحصیل او نشده بود. تا به حال هم مدرسه نرفته بود. مدرسه روزانه به علت سنش حاضر به پذیرش او در کلاس اول نبودند. باید به کلاس شبانه یا نهضت می رفت. با کمک معلم خصوصی و همت خودش و تشویقهای گروه و قول دریافت یک دوچرخه در تابستان آینده ظرف سه ماه کلاس اول را یاد گرفت و در امتحان متفرقه با معدل ۲۰ قبول شد. برای ثلث دوم مدرسه با تعهد اینکه سه ماه اول را خود شاگرد یا اولیاء او جبران کنند در کلاس دوم ثبت نام شد و باز با کمک معلم و همت خود آن سال کلاس دوم را با معدل بالای ۱۹ قبول و در سه ماه تابستان علاوه بر دریافت دوچرخه اعلام آمادگی برای امتحان کلاس سوم را کرد که باز با کمک معلم در شهریور همان سال کلاس سوم را اگر اشتباه نکنم با معدل ۲۰ یا بالای ۱۹ قبول شد و ظرف یک سال سر کلاس چهارم نشست. بعدا سرگذشت هر یک از این بچه ها رو به طور جداگانه خواهم نوشت.

متاسفانه بعضی مشکلات غم انگیز هم پیش می آمد. مثلا یکبار شنیدم  خانمی که از اول باعث آشنایی این جمع با بچه ها شده بود با تماس تلفنی اونها رو سریع به محل فراخوانده بود. باورش سخته اما اداره بهزیستی با عنوان اینکه اون روز کازمندان اداره ناهار نداشتند فریزر بچه ها رو از مواد غذایی پاک پاک کرده بودند که این موضوع موجب درگیری شدید اعضا با اداره شد. از طرفی چون جلب کمکهای مردمی و میزان اون از افتخارات هر اداره بهزیستی در حوزه خودش هست نمی تونستن خیلی هم با جمع شدید برخورد کنن و اون روز جمع اولین پیروزی را در برابر اداره به دست آورد و همین باعث اعتماد به نفس بیشتر و تلاش مضاعف جمع برای به دست آوردن سکان اداره اون بچه های بی پناه شد. تا جایی که موفق شدند کل کادر اونجا رو با فشار بر اداره عوض کنند. از فساد اخلاقی و فردی افراد اونجا نمی گم چون در هدف این صغحه نمی گنجه و خدا رو شکر شرشون هم از سر بچه ها کم شده. اما با آشنایی بیشتر جمع با مقررات و امور اداری کم کم فکر رسمی شدن این جمع و ثبت قانونی پیش آمد. یادمه دوستی داشتم که در مجلس کار می کرد و لطف کرد و از رییس بهزیستی استان تهران وقت ملاقاتی برای یکی از دوستام که الان مدیر عامل کانون ارمغان مهر ایرانه گرفت که در اون جلسه بهشون گفته شده بود اگه کانون رسما ثبت بشه و حاضر بشه مسئولیت بچه ها رو مستقل از بهزیستی البته با نظارت بهزیستی قبول کنه (که این منتهای آرزوی اونها بود) بهزیستی ماهانه مبلغی رو به عنوان یارانه کمک می کنه بهشون.

تا همینجا بگم که ثبت کانون کار خیلی سختی بود. بدتر از هفت خوان رستم. نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات و... از غربالهایی بودن که باید ازشون رد می شدن. و تا دو ماه پیش که من ایران بودم آخرین اقدام استخدام یک مدیر مسئول بود که اونم پیدا کردن یک فرد مناسب و قابل اعتماد کار سختی بود اما شنیدم که از اول ماه جاری شروع به کار میکنه.

در پست بعدی که سعی می کنم به همین زودی باشه در باره خونه قبلی و خونه ای که الان بچه ها درش زندگی می کنن می نویسم.

راستی دیروز شنیدم که یک نفر نذر کرده بوده که لباس عید بچه ها رو بخره و پنجشنبه گذشته بچه ها طبق روال هر سال به خرید عید رفتن. یک خانمی هم مقداری پول داده بود که یکبار بچه ها رو به رستوران ببرن که اونهم در همون روز انجام شده بود. دلم سوخت که نبودم. راستش خرید عید و خرید مهرماه بچه ها هر سال خرج کمر شکنی داشت که امسال به لطف اون بنده خدا حل شده بود. اما خرید عید بچه ها هم عالمی داشت که من شخصا شانس حضور در اولین خرید  سال نوی اونها رو داشتم و دوست دارم سر فرصت از اون روز که تقریبا برای همه بچه ها کمی غریب بود تعریف کنم. غریب بود چون اولین بارشون بود که اجازه داشتند خودشون برای خودشون لباس انتخاب کنن.

من از طرف همه بچه ها از دوستانی که لطف کردن و لینک این صفحه رو در وبلاگشون گذاشتم تشکر می کنم.

به زودی دوستان دیگر هم در نوشتن این مطالب و خاطره هاشون به اینجا میان و شما رو از شر من راحت می کنن.

همگی شاد باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - موسسه ارمغان مهر

قصه آشنایی (۱)

با سلام.

این یک قصه کاملا بی مقدمه است.

درست یادم نیست ۴ سال یا ۵ سال پیش بود، (به نظرم ۴ سال درست تر باشه) در یک مهمانی چند تا از دوستان برام ماجرایی رو تعریف کردند. این دوستان یک جمع خونوادگی ستند که همه با هم خواهر یا دخترعمو هستند یا نسبتی تو همین مایه ها با هم دارند. روابطشون با هم خیلی صمیمانه است و همیشه با همند. می دونستم چند وقتی بود که بعضی کارهای قشنگی با هم انجام می دادند. مثلا اگه کسی نیاز به کمک مادی داشت با هم جمع می شدند و از اطرافیان و آشنایان هم کمک می گرفتند و به فراخور حال طرف یا وام می دادند یا بلاعوض کمک می کردند. مدتی هم بود در رباط کریم (که یکی از بی بضاعت ترین شهرهای مهاجرنشین تهرانه) با خانمی آشنا شده بودند که خودش هم وضعیت متوسط و خیلی معمولی داشت اما با همسرش یک کار قشنگی انجام می دادند. اونم این بود که از کسانی که استطاعت داشتند کمکهای حنسی مثل مواد غذایی خشک یا لوازم زندگی یا ختی لباس و کفشهای کارکرده اما قابل استفاده جمع آوری می کردند و افراد محتاج را به خونه اشون می بردند تا بی اینکه کسی متوجه بشه خودشون آنچه را لازم داشتند یا اپر لباس و کفش می خواشتند به اندازه و سایز مورد نیازشون انتخاب کرده و با خود می بردند. من ندیدم اما شنیدم که بچه هایی بودند که با دریافت کفش و کیف یا کوله پشتی های سالمی در آن خانه می یافتند با چه شادی و شعفی از آنجا خارج می شدند. من هم خیلی دلم نمیاد لباس و کفش کهنه صدقه بدم اما وقتی هستند آدمهایی که با چند بار استفاده از یک لباس  یا کفش دلشون رو می زنه در حالیکه همین کفش و لباس می تونه دل یک بچه محروم رو به رفتن به مدرسه گرمتر کنه چرا دریغ کنیم؟

قرار بود قضه ام بی مقدمه باشه اما این مقدمه طولانی مال قصه اون دوستان بود.

خلاصه اینکه صبح اون روز که دوستان من برای بردن کمکهایی که جمع آوری کرده بودند به خونه این خانم می رن خانم مزبور بهشون پیشنهاد می ده که به خونه ای ببرتشون که دیگه نتونن فقر رو فراموش کنند. انتهای همون کوچه خونه ای با نمای نیمه کاره با دیوار آجری تحت اجاره اداره بهزیستی منطقه بوده که اون موقع حدودا ۱۸ پسر بچه بدسرپرست و بی سرپرست به همراه دو مربی، یک نگهبان که کارهای آشپزی رو هم انجام می داد و  یک خانم مدیر زندگی می کردند. اما به قدری وضعیتشون اسفناک بود که دل همه دوستانی که شاهد اون وضعیت بودند به درد اومده بود. از نظافت و بهداشتی که اصلا وجود خارجی نداشت هیچی نگم. باید دید تا درک کرد. اما تغذیه رو می شه گفت و می شه تصور کرد چه وضعیتی داشتند وقتی بهزیستی گفته باشه ما فقط امکان دادن روزانه یک وعده غذا بیشتر را نداریم و مابقی باید از کمکهای مردمی جمع آوری شود. تغذیه ۱۸ پسر بچه از ۶ سال تا ۱۲/۱۳ سال به امید کمکهای مردمی در یک منطقه بسیار محروم.

فعلا تا همینجا می گم که اون جمع اونروز تصمیم گرفتند یک تعاونی خانوادگی راه بیندازند و افرادی که عضو تعاونی می شدند تقبل می کردند ماهانه مبلغ خاصی به فراخور حالشان بلاعوض پرداخت کنند تا خرج تغذیه و بهداشت این بچه ها بشه. و من افتخارا در عضو هجدهم این تعاونی شدم که به زودی خواهم گفت با همت اون جمع چه کارهای بزرگی برای اون بچه ها انجام شد و هنوز هم میشه.

دوست دارم کم کم با تک تک این بچه ها آشنا بشید.

یک توضیح کوچولو: این سایت نه برای جلب ترحم و نه برای خودنمایی اعضای تعاونی که الان تبدیل به یک کانون خیریه شده و نه برای کسب شهرت. من که انقدر ازشون دورم که معلومه هیچ کاره این جمعم و نمی تونم برای خودنمایی ازش استفاده کنم. فقط می خوام همه بدونن که با قدمهای کوچیک هم میشه کلی بچه محروم رو خوشحال کرد. نگارشم هم حرفه ای نیست. اصولا این کانون از اینکه با اسم خیریه و حمایت از کودکان محروم و اینجور عناوین و تیترهای ترحم برانگیز فعالیت بشه مخالفه. باور کنید عملکرد و روابط کانون با بچه به همین سادگی نگارش و نوشته های منه. حاضرم هر جور که بخواهید ثابت کنم.

شاد باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ - موسسه ارمغان مهر

معرفی

سلام.

می خوام به امید خدا اینجا از ۱۶ پسر بچه ای بگم که هریک به دلیلی از خانواده جدا شده و باید در یک کانون غیر انتفاعی ولی تحت نظر بهزیستی زندگی کنند.

بچه هایی که هر یک دنیایی دارند مثل دنیای همه آدمهای دیگه پر از زشتی و زیبایی.

کانون ارمغان مهر توسط یک جمع فامیلی و خانوادگی تشکیل شده و راستش بدون تخصص حرفه ای در این زمینه اما با یک دنیا عشق سرپرستی این چند پسر رو بر عهده گرفته. البته هرجا که نیاز بوده از مشاوره اهل فن استفاده کرده اند اما هنوز هم نیاز به همفکری و همیاری دیگران دارند.

تو پستهای بعدی از سابقه آشنایی این جمع با بچه ها و شروع فعالیتشون می گم. اگه بتونم یاد بگیرم چطوری عکس در وبلاگ گذاشته می شه عکسهایی هم می ذارم. می خوام همه اونایی که می تونن وقت بذارن برای این بچه ها به این کانون کمک کنند.

لطفا با گذاشتن لینک این صفحه در سایتتون اولین قدم رو برای کمک به این جمع بردارید.

ممنونم از همه.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥ - موسسه ارمغان مهر